مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

16

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

روى داده ، خاطرم پريشانست . بايست كه غربال بياورم ، ديگ آوردم . شوهرش گفت : چه حادثه روى داده كه سبب پريشانى خاطرت گشته ؟ زن گفت : اى مرد ، درمى كه برده بودم ، در بازار از من بيفتاد . از مردم شرم كردم از بهر آن بگردم . و تلف شدن درم را نيز نتوانستم به خود هموار كنم . ناچار خاك آن مكان را جمع كردم كه در خانه غربال كنم . و اكنون رفتم غربال بياورم ، ديگ را آوردم . پس از آن برخاسته ، غربال بياورد . غربال به شوهر داده ، به او گفت : اين خاك ببيز كه چشم تو از چشم من بيناتر است . شايد درم را پديد آورى . آنگاه مرد غربال ميكرد و گرد بر سر و ريش او همىنشست . ولى نميدانست كه زن به او مكر كرده . اى ملك ، اين از جملهء مكر زنانست . تو بقول خداى تعالى نظر كن كه فرموده است : إِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌ إِنَّ كَيْدَ الشَّيْطانِ كانَ ضَعِيفاً . 1 ملك چون پند وزير و آياتى كه خوانده بود ، بشنيد ، پرتو هدايت ، سراچه دلش را روشن كرده ، خواهش بگذاشت و از سر كشتن پسر درگذشت . چون روز چهارم شد ، كنيزك به پيشگاه ملك درآمد و زمين ببوسيد و گفت : اى ملك بلنداختر ، من حق خود به تو آشكار كردم . تو بر من ستم روا ديدى و داد من از پسر خود نگرفتى . و لكن به زودى خداى تعالى ، مرا نصرت دهد ، چنان كه ملكزاده را بوزير پدر نصرت داد . ملك گفت : چونست حكايت ملكزاده ؟ كنيزك گفت : اى ملك ، شنيدم كه حكايت ملكى از پادشاهان را پسرى بود و بجز آن پسر ، فرزندى نداشت . چون آن پسر چهارده ساله شد ، پدرش دخترى از دختران ملوك به دو تزويج كرد . و آن دختر ، خداوند حسن و جمال بود . پسر عمى داشت . آن دختر را از براى پسرش خواستگارى ميكرد . و لكن دختر راضى نميشد كه او را بپسر عمش تزويج كنند .